لبخند میزنی، حرف میزنی، حتی شاید برای دیگران الهامبخشی. ولی درونت یک صدای آرام هست که زمزمه میکند:
و گاهی حتی به اینجا میرسی که بگی: «خودمم نمیدونم چرا این حس همیشه باهامه…»
اسمش گاهی غم بیدلیله، گاهی دلزدگی از زندگی، گاهی فقط یه حس مبهم که میگه:
«من به اندازه کافی خوب نیستم…»
نه اونقدر موفق، نه اونقدر دوستداشتنی، نه اونقدر باهوش، نه اونقدر “کافی”.
و این حس، معمولاً سالها توی روان ما مخفی میمونه. نه چون دروغه… بلکه چون یه دروغ قدیمیه که انقدر تکرار شده، شده حقیقت ما.
خیلی وقتها از کودکی. وقتی مدام با دیگران مقایسه شدیم:
یا وقتی محبت، مشروط بود: اگر نمره بیاری، دوستت داریم. اگر حرف گوش بدی، قبولت داریم.
یا حتی وقتی والدینمون خودشون پر بودن از این حس بیارزشی… و اون حسو، نادانسته، ریختن توی ما.
این احساس همیشه نمیاد با گریه یا افسردگی. گاهی با کمالگرایی شدید میاد. گاهی با ترس از صمیمیت. گاهی با خندیدن زیاد، با شوخیهای همیشگی، با موفقیتهای ظاهری.
ولی ته دل، هنوز یه بچه کوچیک نشسته، که باور کرده: «من به اندازه بقیه، خوب نیستم…»
اولین قدم اینه که بپذیری همچین حسی درونت هست. نه برای جنگیدن، بلکه برای دیدن.
اگه درونت یه صدای خشنه که مدام تو رو قضاوت میکنه، بدون: اون «تو» نیستی. اون یه صدای قدیمیه که از دیگران بهت رسیده.
تمرین کن باهاش حرف بزنی. مثلاً بگی: 🗣 «ممنون از اینکه نگرانی، ولی من دیگه یه بچه بیپناه نیستم.»
تو لازم نیست خودتو به کسی ثابت کنی. تو باید خودتو بشناسی، بفهمی و بپذیری. نه برای دیگران، برای خودت.
هیچکس کامل نیست. همه ما گاهی حس میکنیم «کافی نیستیم». ولی بعضیها میمونن توی اون حس، و بعضیها شروع میکنن به رهایی ازش.
تو کدومشونی؟
ما در تیم تولید محتوای دکتر طاهریزاده در تلاش هستیم تا بهترین مقالات آموزشی در زمینه روانشناسی و رشد فردی را تهیه کنیم. صحت محتوای این صفحه توسط دکتر زهرا طاهریزاده تایید شده است.